از این ماجرا حدود 40 روزی گذشت، تا این که خبر شهادت دو نفر از بچه های گیلان به ما رسید. آره یکیش بابک نوری بود.

یادداشت منور خبر؛ قاسم مصفا

چه چیزی بهتر از این که به عنوان مدافع حرم بیای سوریه و همان روز اول قسمت بشه، بری زیارت حرم حضرت رقیه(س)، آن هم تو روز شهادت حضرت.

توی آن لحظات داخل حرم، حس و حال عجیبی داشتم؛ باورم نمی شد و هنوز نتونسته بودم به خودم بقبولانم که قسمت ما هم شده که بیایم سوریه. یعنی همه چیز یهویی جور شده بود و خیلی ها وقتی خبر اعزام ما رو شنیده بودند، فکر می کردند یه شوخی بیشتر نیست. اما وقتی واسه سوریه فراخوانده بشی، هر آن چه که لازمه، با هم جور در میاد، و حالا من و رفقا توی حرم حضرت رقیه هستیم. زن های عرب با لَطم و زدن طپانچه به سر و صورتشون، دارند به سبک خودشون عزاداری می کنند و حس عجیبی در تو پا می گیره؛ مو به تن آدم راست میشه و اشکت به خودی خود، لای محاسنت راه باز می کنه. زیارت کردیم و نماز و دعا رو با حس و حالی خوندیم که از وصفش عاجزم. از ایران با خودم دوربین عکاسی آورده بودم. بعد از زیارت، مشغول شدم به گرفتنِ عکس از دوستان. بعضی از بچه هایی که با ما آمده بودند و من نمی شناختمشان، ازم درخواست عکس می کردند و من هم کنار پنجره های ضریح یا جاهای دیگر حرم، ازشان عکس می گرفتم. گرم عکاسی بودم که صدای زنگ دارِ مخملین کسی که لحنش صمیمی و رفاقتی بود، به گوشم خورد: «میشه از من هم عکس بگیری؟». برگشتم دیدم یه جوان خوش قیافه با دو تا ابروی کمانیِ پُرپشت و با سیمایی به غایت زیبا و با یه بافت سیاه و سفید که صمیمی و مهربونش نشون می داد، اومد مابین دو تا از بچه های دیگه ایستاد و من چندتا عکس ازش گرفتم. تشکر کرد و رفت. آن لحظه اصلا فکر نکردم که عکس رو چه طوری باید به دستش برسونم. از این ماجرا حدود ۴۰ روزی گذشت، تا این که خبر شهادت دو نفر از بچه های گیلان به ما رسید. آره یکیش بابک نوری، همون جوان باجمال و مهربون و دوست داشتنی و نفر وسط توی تصویر بود و من موندم و یه عکس.

 

 

 

  • نویسنده : قاسم مصفا